کانال "بهشت و جهنم"

آدرس کانال:
donyapasazmarg1@

آدرس کانال:
donyapasazmarg1@

♻️براساس اسناد و روایات موجود ما در عصری زندگی میکنیم که
به آن آخرالزمان میگویند...
با ما باشید برای👇
اول:خود سازی💯
دوم: زمینه سازی برای ظهور💯
ID👇
ghadamitazohor@
برای هیچ چیز در زندگی غمگین نباش...
حضرت رسول(ص) میفرمایند:
بهترين همنشين آن است كه ديدنش شما را به ياد خدا بيندازد،
و سخنش بر دانش شما بيفزايد و رفتارش شما را به ياد قيامت، وا دارد.
حضرت محمد(ص) در حدیث دیگری نیز میفرمایند:
همنشین خوب بهتر از تنهایی است و تنهایی بهتر از همنشین بد.
بحارالانوار ج74 ص84
شما همه، شکار آماده ی مرگ می باشید، اگر توقف کنید شما را می گیرد و اگر فرار کنید به شما می رسد.
مرگ از سایه ی شما به شما نزدیک تر است، نشانه ی مرگ بر پیشانی شما زده شد، دنیا پشت سر شما در حال درهم پیچیده شدن است. پس بترسید از آتشی که ژرفای آن زیاد و حرارتش شدید و عذابش نوبه نو وارد می شود، در جایگاهی که رحمت در آن وجود ندارد، و سخن کسی را نمی شنوند، و ناراحتی ها در آن پایان ندارد!
اگر می توانید که ترس از خدا را فراوان، و خوش بینی خود را به خدا نیکو گردانید، چنین کنید هر دو را جمع کنید، زیرا بنده ی خدا خوش بینی او به پروردگار باید به اندازه ی ترسیدن او باشد، و آن کس که به خدا خوش بین تر است، باید بیشتر از دیگران از کیفر الهی بترسد.
زشتی هایشان تهنشین میشود
و زلال به نظر میآیند،
برای اینکه آدمی را بشناسید،
قبل از مصرف، خوب تکان دهید !!

آب های بهشت هیچ گاه گندیده نمی شود و طعمش تغییر نمی کند.
«مثل الجنة التى وعد المتقون فیها انهار من ماء غیر اسن و انهار من لبن لم یتغیر طعمه وانهار من خمر لذة للشاربین وانهار من عسل مصفى ولهم فیها من کل الثمرات ومغفرة من ربهم.»
(سوره محمد / 15)
صفت بهشتى که پرهیزکاران بدان وعده شده اند (این چنین است که) در آن نهرهایى است از آبى که طعم و بویش برنگشته، و نهرهایى از شیر که طعمش تغییر نکرده، و نهرهایى از شراب که سراپا لذت است براى نوشندگان،
شاید شكایت قرآن به این مضمون باشد: خدایا! با این كه دستور تلاوت قرآن آمده،
ولى بسیارى از مسلمانان حتى نتوانستند از رو مرا بخوانند.

اما این که جنیان چگونه می توانند به شکلهای مختلف در آیند؟! باید گفت: جنیان دارای اجسام لطیفی هستند که قدرت دارند به شکلهای مختلف در آیند و گاهی هم خداوند به حسب مصالح آنها را به صورتهای گوناگون در می آورد.
جنیان موجودات بسیار لطیف و انعطاف پذیر هستند مانند هوا که قابل انبساط و انقباض است. گاهی به صورت آدم، گاهی موجودات کوچک، گاهی موجودات بزرگ با بدنها و چشمها و موهای عجیب نمودار می شوند؛ یعنی ظاهر شدن برای انسان به صورتی خاص، نه آن که از ماهیت حقیقی خود خارج شوند و تغییر ماهیت دهند، بلکه به این معنا است که در قوه حس و ادراک انسان به صورتهای مختلفی محسوس می شوند، بدون آن که تغییر ماهیتی صورت گیرد . [1]

عنصر غالب جنّ آتش است و چون دارای جسم لطیف هستند قدرت دارند تا به اشکال مختلف در آیند، [2] اما این که تعدادی از جنیان به شکل جمادات و سنگ تبدیل شده باشند، در منابع دینی و روایی مطلبی دال بر چنین اتفاقی یافت نشد.
[1] دائرة المعارف تشیع، ج 5، ص 452.
[2] امین، سیده نصرت،(بانوی اصفهانی)، مخزن العرفان فی تفسیرالقرآن، ج 14، ص 139.

تا به حال به اینکه زمان مرگتان کی و چه روزی است فکر کرده اید؟
به نتیجه ای هم رسیده اید؟
اصلا تا به حال به موضوع مرگ فکر کرده اید یا همیشه تا این موضوع میاید که ذهن شما را درگیر کند، یا یک سری اتفاقاتی می افتد که شما را به فکر کردن پیرامون آن وادار کند ازش فرار کرده اید و با حدیث نفس یا با صدای بلند گفته اید:
من و مرگ؟!! من خیلی جوانم! مرگ مال آدم هایی است که سن و سالی از آنها گذشته، با انواع بیماری ها از چربی خون و فشار و ... دست و پنجه نرم می کنند!!
انگار آیات قرآن و وعده ها و کلام خالق مهربانمان که ما را خلق کرده است را فراموش کرده ایم؛ او در مورد مرگ و گرفتن جان آدم ها هیچ قید و فاکتوری را ذکر نکرده است؛ نگفته اگر هنوز سنتان کم است مرگ با شما کاری ندارد ، نگفته مسن ها مراقب مردن باشند، این ها هیچ کدام حرف خدای متعال نیست و همه و همه باور های اشتباه من و شمایی است که مرگ را از خودمان دور می بینیم ....
او فقط یک چیز گفته و آن اینکه : مَا یُدْرِیكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ قَرِیبٌ (17، شوری)
شاید زیباترین و حکیمانه ترین جمله ای که می تواند انسان را به مرگ متمرکز کند و آدمی را به وسیله این موضوع تنبهی دهد تا در رفتارهایشان تجدید نظری داشته باشند همین است؛ و چه میدانی، شاید لحظه (قیامت) نزدیک باشد.
همین که بدانیم مرگ و مردن برای همه هست و پیر و جوان ندارد، خیلی چیزها را می تواند تغییر دهد؛
من اگر بدانم دیر یا زود رفتنی هستم، برایم چسبیدن به این دنیا آن هم دو دستی و تلاش برای به دست آوردنش به هر قیمتی لذت بخش نخواهد بود، دیگه با هر رفتاری ناراحت نمی شوم و از کسی توقعی ندارم ... در زندگی کار و تلاش می کنم ولی حرصی برایش نمی زنم ....
بین مردم زندگی می کنم ولی ظلم کردن به آنها را از برنامه ی زندگیم حذف می کنم ... شادی های مردم را می بینم اما حسادت نمی کنم بلکه از صمیم قلب برایشان بهترین ها را آرزو می کنم ....
خلاصه اینکه فکر و یاد مرگ ، بر خلاف نظر اکثریت مردم که از آن ترس و وحشت دارند، حال آدم را خوب می کند و به عبارتی آدم را انسان می کند و به او تذکر می دهد.
آیا میدانید پس از مرگ به چه چیزهایی نیاز دارید؟
آیا میدانید برای رهایی از آن تونل وحشت(البته برای برخی)، به چه ابزار امنی احتیاج دارید؟
آیا برای تنهایی و تاریکی و وحشت قبر، تا قیامت، فکر کردهاید؟
اگر این افکار در ذهن شما هم هست، این مطلب را بخوانید...
عالم قبر؛ آخرین منزل دنیا و اولین منزل آخرت است، که هرگز از آن به سمت دنیا بازگشتی نیست.
با آغاز مرگ و ورود به قبر، کار دین داری و تکالیف الهی وگناه و اعمال انسان به پایان میرسد.
شک و تردیدها برطرف میشود و ایمان به حقایق آخرت کامل میشود.
اما این ایمان(پس از ورود به قبر) دیگر هیچ سودی نخواهد داشت. ایمان زمانی ارزشمند است که ایمان به غیب باشد. یعنی در این دنیا، با مطالعه و تحقیق، انسان بتواند خدا و دین و اهلبیت و قیامت و ... را بفهمد و ایمان بیاورد.
وقتی همه چیز آشکار شد و انسان بدون اختیار، تسلیم قدرت الهی شد، ایمان دیگر ارزشی ندارد.
چنانچه از پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) نقل شده که میفرمایند: «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»؛ مردم خوابند، هنگامی که مردند بیدار میشوند.(1)
پس از مرگ و قرار گرفتن در قبر، دیگر فرصت از دست رفته، مگر اینکه آن شخص، باقیات صالحاتی (همانند وقف، خدمات عمومی، رسیدگی به ایتام، فرزندان صالح، نوشتن کتابهای مفید و ...) در این دنیا بجا گذاشته باشد، یا اینکه بازماندگان چیزی برایش بفرستند.
پس از مرگ گناهی از گناهان انسان نیز کم نمیشود، مگر آنکه اثر اعمال صالح خودش در دنیا هنوز باقی باشد و بتواند کفاره گناهی را تحمل کند یا آنکه کسی برایش استغفار و طلب بخشش نماید.
بنابراین عالم قبر همواره با عذاب حسرت، عجین است.
حسرت باور نکردن و ایمان نیاوردن. حسرت فرصتهای از دست رفته، حسرت اعمال به ریا آلوده شده.
لذا اسلام عزیز و پیامبر گرانقدر اسلام(ص)، که بر نجات انسانها از گمراهی و نجات آنها از عذاب قبر و قیامت حریص هستند، راهکارهایی را ارائه فرمودهاند. یکی از این راهکارها، همین کلام گهربار پیامبرخدا(ص) است.
پیامبر اسلام(صلّی الله علیه و آله) میفرمایند:
اَلْقَبْرُ یُنادِی کُلُّ یَوْمٍ بِخَمْسَ کَلَماتٌ(2)
قبر در هر روز پنج کلمه را فریاد میزند:
۱. «اَنا بَیْتُ الْوَحْدَه فَاحْمِلوا اِلیَّ اَنیساً»؛
من خانهی تنهاییام، پس با خودت انیس و مونسی همراه بیاورید.
(طبق منابع اسلامی؛ بهترین انیس برای تنهایی قبر؛ تلاوت قرآن است).
۲. «اَنا بَیْتُ الْظُّلْمَة فَاحْمِلوا اِلیَّ سِراجاً»؛
من خانهی تاریکی هستم، پس با خودتان چراغی همراه بیاورید.
(طبق منابع اسلامی؛ بهترین چراغ برای تاریکی قبر، نافله شب و صلوات بر پیامبر(ص) است).
۳. «اَنا بَیْتُ التُرابْ فَاحْمِلوا اِلیَّ فِراشاً»؛
من خانهی خاکی هستم، پس با خودتان فرشی همراه بیاورید.
(طبق منابع اسلامی؛ بهترین فرش برای قبر، عمل صالح است).
۴. «اَنا بَیْتُ الْحَیّات فَاحْمِلوا اِلیَّ تَرْیاقاً»؛
من خانهی گزندگان هستم، پس با خودتان پادزهری همراه بیاورید.
(طبق منابع اسلامی؛ بهترین پادزهر؛ شهادت به لاإله إلا الله و محمد رسول الله و علی ولیّ الله است).
۵. «اَنا بَیْتُ الْفَقْرْ فَاحْمِلوا اِلیَّ کَنْزاً»؛
من خانهی فقر هستم، پس با خودتان گنجی همراه بیاورید.
(طبق منابع اسلامی؛ بهترین گنج برای قبر؛ صدقه و محبت اهلبیت(ع) است).
************
پیامبر(ص) با ترسیم ویژگیهایی سعی در ذهنیت سازی فضای کلی دنیای پس از مرگ برای بشر را داشتهاند.
توصیفات به این خاطراست که انسان به راحتی بتواند یک فضای کلی بعد از مرگ را درک کند و إلا مگر همه کسانی که میمیرند، داخل قبر گذاشته میشوند تا این فضای پرسش یا پاسخ به این ترتیب صورت پذیرد؟
بسیاری از انسانها توسط حیوانات خورده میشوند، بسیاری در دریا غرق میشوند، بسیاری در جنگها قطعه قطعه میشوند، بسیاری از انسانها در بیابان میمیرند و بسیاری از انسانها در کوهها سرگردان میشوند و میمیرند و طعمه پرندگان و حیوانات میشوند.
پس بازخواست کردن از این همه انسان که قبری ندارند چگونه است؟ اینان که قبری ندارند که بگوییم داخل قبر این همه اتفاق میافتد.
فشار قبر؛ تنها تمثیلی از واقعیت است و انسان زمانی که جان میدهد بلافاصله روحش مورد بازپرسی قرار میگیرد و به برزخ انتقال مییابد.
بعضی مواقع برای درک درست یک مطلب، به ناچار باید مثالهایی زده شود که با فضای درک انسان سازگار باشد.
بنابراین ائمه(ع) یا پیامبر(ص) هم به این مطلب کاملا واقف بودند که اینگونه در مورد وقایع پس از مرگ صحبت کردهاند.
حتی خداوند متعال در توصیف بهشت و جهنم با استفاده از ویژگیهای دنیایی، آنها را ترسیم میکند و از آنها خبر میدهد.
این مطلب را با این سفارش زیبا از امام حسن مجتبی(علیه السلام) در لحظات پایان عمر مبارکش به یکی از اصحابش پایان میدهیم:
«اعْمَلْ لِدُنْیَاکَ کَأَنَّکَ تَعِیشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لِآخِرَتِکَ کَأَنَّکَ تَمُوتُ غَداً»؛(3)
برای دنیایت چنان کار کن که گویی تا قیامت زندهای و در همان حال چنان برای آخرتت کار کن، که گویی فردا خواهی مرد.
جالب است که بدانید پیامبر خدا(ص) در حدیث دیگری میفرمایند:
«ألا و إنّ القبر ینادی بخمس کلمات فیقول: یابن آدم! تمشی على ظهری و مصیرک فی بطنی! تفرح على ظهری ثمّ تحزن فی بطنی! تذنب على ظهری و تعذّب فی بطنی! تضحک على ظهری و تبکی فی بطنی! تأکل الحرام على ظهری ثمّ تأکلک الدیدان فی بطنی»(4)؛
آگاه باشید که صدای قبر به پنج مطلب بلند است:
1) ای انسان! بر روی من راه میروی، ولی نهایتا جای تو در شکم من است.
2) بر روی من شادی میکنی، اما در داخل من محزون و غمگین خواهی شد.
3) بر روی من گناه میکنی، اما در داخل من عذاب خواهی شد.
4) بر روی من میخندی، اما در داخل من گریه خواهی کرد.
5) بر روی من حرام میخوری، اما داخل من کرمها تو را خواهند خورد.
خدایا تو را به عزّت و جلالت قسم میدهیم؛
مرگ و مردن ما را آسان قرار بده
قبل از مرگ از گناهان ما درگذر
در قبر و قیامت، ما را مشمول رحمت واسعه خویش و عنایت اهلبیت(علیهمالسلام) قرار بده.
=================
پینوشتها:
1) خصائص الأئمة(ع) : 112 - مجموعة ورام 1: 150.
2) تحریر المواعظ العددیة: ۳۹۰.
3) بحار الأنوار 44: 139.
4) تحریر المواعظ العددیة: ۳۹۰.
روز گرمی بود، زن جوانی كه لباس كافی نپوشیده بود در حال عبور از خیابان بود، در همان حال مردی از مسلمانان چشمش به او افتاد، با دیدن زن تحریک شد و به دنبالش به راه افتاد، اندام آن زن و برجستگیهای بدنش تمام فكر مرد را مشغول كرده بود، در همین حین بود كه پیشانیاش با استخوانی كه از دیواری بیرون آمده بود برخورد كرد، خون، تمام صورتش را سرخ كرد....

با همین صورت خونی خدمت رسول خدا رسید و جریان را به ایشان نقل كرد، كه این مساله آسمانی شد و قانون گذار اصلی و خالق همه انسانها كه از علتهای افعال آگاه است دستوری صادر فرمودند كه برای همه انسانها لازم الاجرا است. خداوند فرمودند: «به مۆمنان بگو چشمهاى خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند، و عفاف خود را حفظ كنند این براى آنان پاكیزهتر است خداوند از آنچه انجام مىدهید آگاه است.» [1]
خداوند مهربان و حكیم در این آیه شریفه به مومنان دستور داده است كه نگاه خود را مدیریت كنند و هنگامی كه نامحرمی را می بینند وسعت نگاهشان را از روی او بردارند، و این دستور خداوند قطعا به خاطر این است كه یكی از عواملِ تحریك شهوت و انحراف، نگاه است.
همان گونه كه نگاه كردن به زن نامحرم در فضای حقیقی و زندگی روزمره میتواند شهوت را تحریك كند و انسان را به سوی گناه سوق دهد در فضای مجاز نیز؛ همین خاصیت تحریك كردن به وسیله نگاه، امكان پذیر است.
دیدن تصاویر مبتذل و س ك س خواه از طریق موبایل، یا ماهواره و یا اینترنت باشد قطعا شهوت را تحریك میكند و اولین مرحله زنا همین نگاه كردن است همان گونه كه رسول گرامی اسلام میفرماید: «برای هر عضوی بهرهای از زناست، زنای چشم، نگاه آلوده (چشم چرانی) است. و زنای زبان سخن نابجا و شهوانی با نامحرم است. زنای گوش شنیدن چیزهای حرام (مانند موسیقی و سخنان شهوانی و...) است. و زنای دست دراز کردن آن به سوی نامحرم و زنای پا، رفتن به مجلس گناه و... می باشد.»[2]
این روایت، برای پیشگیری از گناه است؛ یعنی انسان بدون مقدمه به عمل منافی با عفت مبتلا نمیشود. بلكه اول نگاه میكند و به دنبال آن دل و فكر انسان متوجه نامحرم میشود، و اگر بر نفس خود مسلّط نشود، به زنا آلوده میشود؛ لذا اسلام برای این كه از همان قدم اول جلوی گناه را بگیرد، میفرماید: زنا و یا هر گناه دیگر مراتب و درجاتی دارد كه به تدریج به مرحله نهایی منجر میشود؛ بنابراین مۆمن باید قدم اول را برندارد، تابه مراحل بعدی كشیده نشود.
بلی، مرحله نهایی نگاه زنا است، اما چون تا مقدمات و نگاه به نامحرم نباشد، كار به آن جا نمیرسد، لذا از نگاه به نامحرم به عنوان عمل شنیع زنا یاد شده است.
به خاطر همین است كه همه مراجع تقلید در پاسخ به این سوال كه «نگاه کردن به عکسهای عریان و برهنه زنان و مردان مسلمان و غیر مسلمان چه حکمی دارد؟ فرمودهاند: «اگر با قصد لذت باشد, حرام است و بنابر احتیاط واجب بدون قصد لذت و ترس افتادن به حرام نیز جایز نیست.» [3] و برخی دیگر از مراجع فرمودهاند: نگاه به آنها جایز نیست هر چند بدون قصد لذت باشد.[4]
البته همان گونه كه مردها باید مواظب نگاه خود باشند و تصاویر و مطالب هر سایتی را نخوانند و نگاه نكنند زنها نیز تكالیفی دارند كه با رعایت كردنش قطعا به نفع خودشان عمل كردهاند خداوند در قرآن كریم زنان را نیز به حفظ نگاه و حجاب دعوت كرده و فرموده است: «و به آنان با ایمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوسآلود) فروگیرند، و دامان خویش را حفظ كنند و زینت خود را- جز آن مقدار كه نمایان است- آشكار ننمایند و (اطراف) روسرىهاى خود را بر سینه خود افكنند (تا گردن و سینه با آن پوشانده شود)، و زینت خود را آشكار نسازند مگر برای...» [5]
طبق این آیه شریفه زنان نیز همانند مردها مكلف به كنترل چشم و همچنین حفظ حجاب و رعایت حدود الهی هستند و قطعا رعایت كردن این موارد به نفع خود زنان است چرا كه اگه اگر حجاب خود را حفظ كنند از گزند_ انسانهایی كه شهوتشان برای لحظهای تحریك شده و بعد از ارضا آن زن را رها كرده و میروند_ در امان خواهند بود، و این باعث میشود زنان با ازدواج به خواستهای خود برسند كه در سایه ازدواج هم لذتشان همیشگی خواهد بود و هم نیازهای دیگرشان تامین خواهد شد.
با توجه به مطالب فوق میشود به این نتیجه رسید كه مهمترین اخلاقیات اینترنتی حفظ نگاه است، چرا كه نگاه همانند همان شعله كبریتی است كه اگر برافروخته شود تلی از چوب را با خود خواهد سوزاند و نگاه هم اگر كنترل نشود خرمنی از ایمان را با شعلههای شهوت میسوزاند و از بین میبرد.
پی نوشت ها:
[1]. «قُلْ لِلْمُۆْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما یَصْنَعُونَ». [سوره نور آیه 30]
[2].«لِکُلِّ عُضوٍ حظٌ مِنَ الزِّنا فالعَینُ زناهُ النّظرُ و اللسانُ زناهُ الکلامُ، و الاُذُنانُ زناهُما السَّمعُ، وَالیدانُ زناهُما البَطشُ و الرّجلان زناهما المشی...».. [ وسایل الشیعه، ج 14، ص 138]
[3].سیستانی, تعلیقات علی العروة, (احکام التخلی ) تبریزی, صراط النجاة, ج 3, س 778 خامنه ای,اجوبة الاستفتاءات, س 1314 فاضل, جامع المسائل, ج 1, س 1731 و تعلیقات علی العروة, ج 1, (احکام التخلی ) امام, تعلیقات علی العروة, (احکام التخلی), م 2
[4]. مکارم, استفتاءات, ج 2, س 1033, تعلیقات علی العروة, (احکام التخلی ), م 2 صافی, جامع الاحکام, ج 2, س 1707 نوری, التعلیقات علی العروة, (احکام التخلی ), م 2 دفتر: بهجت.
[5]. «وَ قُلْ لِلْمُۆْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ إِلاَّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُیُوبِهِنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ ...». [سوره نور آیه 31]
بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان
منبع: سایت رهروان ولایت
خطبه معروف بدون الف و بدون نقطه امیرالمؤمنین...
متن کامل عربی و ترجمه فارسی آن...

به راستی آیا میدانید دلیل علمی نگاه نکردن به نامحرم و نگاه های حرام چیست؟


جمله ای که از 40 سال عبادت بهتر است...


این چنین هستند انسان های مقرب درگاه الهی...


بهشتیان از جهنم عبور میکنند تا وارد بهشت شوند...
عذاب روحی شدید جهنمیان با دیدن بهشتیان...


ای انسان از این همه غیبت چه سود؟
آتش زدی به کار خیرت چه زود!
ای انسان مگر غیبت چه مزه داره؟
که اینجور مدشده و وردِ زبانه
تو که خوانی نمازو گیری ثواب
با یک غیبت که همه می رود زیر آب
تو که دانی کبیره گناه است غیبت
ای عزیز..در راه است قیامت
ای انسان از این همه غیبت چه سودبُردی؟
گوشت وپوست ِ چند نفر تا حالا خوردی؟
مگر غیبت چه مزه داره
که انسان تو بر نامهء غذایی می زاره
بیاد آن شب باش که تنها در قبر ِ تنگ و تاریک
منکر و نکیر ز تو پرسند و توشوی یاریک
در آن قبر تنگ وتاریک
که روی آن است سنگ و تاریخ
تو که دانی غیبت کردن گناهست
اگر مانع نشوی.مثل کوری که نزدیک چاهست
آیا میدانید چرا طلا برای مرد حرام است؟



چندبار تا حالا اقدام کردید که یک روز بدون گناه برای شما سپری بشه؟
آیا تونستید این کارو عملی کنید؟


بزرگان به کوچکان رحم نکنند.

ساختمان ها بلند شود.

زنان بر مرکب سوار شوند.(مانند اسب،موتور،ماشین و...)

ساز و آواز در میان آنان رواج یابد.

پرده ی حیا از میان زنان بر داشته شود.
رحم از دلها برداشته شود.
مشروبات الکلی بنوشند،
مساجد آباد و زینت داده می شوند ولی خالی از تقواست.
زنان شبیه مردان و مردان شبیه زنان شوند.





به نظر شما چقدر به ظهور نزدیک هستیم؟
من تقریبا هر روز دکتر چمران را می دیدم. ایشان به محورها و سنگرهای بچه ها سر می زد؛ یا من به استانداری می رفتم و در استانداری دیداری تازه می کردم. دکتر بیشتر وقتش را در محور کرخه و روستاهای اطراف می گذارند. عراق هم آنجا را حسابی می کوبید. یک روز به استانداری رفتم. دکتر من را دید و پرسید: «سید، چه خبر؟» – دنبال زدن تانک ها هستیم. – الان مشکل این تانک ها هستن. محورها و فاصله ها طوری است که نمی تونیم راحت شکارشون کنیم. هر روز هم به تعدادشون اضافه می شه. امروز یه فکری به ذهنم رسید. – چی آقا؟ – اگر ما چندتا موتور پرشی با موتورسوار خبره و تیز و بز داشته باشیم، می تونن تانک ها را شکار کنند. یک چیزی به دلم افتاد. خواستم بگویم و برای اولین بار در عمرم حاج قاسم( به ابوالقاسم کاظم دهباشی می گفتیم حاج قاسم. بزرگ ما در محل بود و مریدش بودم. در کربلای ۵ شهید شد.) را دور بزنم. رو به دکتر گفتم: «آقا، من یه فکری دارم که به وقتش می گم.» از دکتر خداحافظی کردم و آمدم پایین و منتظر شدم دور و بر دکتر خلوت بشود تا حرفم را بزنم. کنار پله ها ایستاده بودم که حاج قاسم صدایم کرد و گفت:« من هم موافقم، سید جون.» با تعجب گفتم:«با چی؟» – با همون حرفی که می خوایی به دکتر بزنی. – اگر موافقی، پس خودت بهش بگو. – نه. بیا با هم بریم پیشش. چند دقیقه بعد با هم رفتیم به اتاق دکتر. قاسم به دکتر گفت:« آن موتورسوارها که گفتید، سید سراغ داره؛ ولی همشون از این بچه لات ها و تیغ کش ها هستن.» دکتر به من نگاه کرد و گفت:« آره سید؟ قاسم راست می گه؟» گفتم:« بله، آقا. سراغ دارم!» دکتر گفت:« من آدم بی کله می خوام. امروز برو تهران، پی این کار. این کار فعلا از همه چیز مهم تره. ببینم چه می کنی. علی یارت.» همان روز با وانتی که محمد نجفی راننده اش بود، آمدم محل و یکراست رفتم سراغ جلیل نقاد. جلیل، بچه ی محلمان بود. سن و سالش کم، اما قلدر محله بود. ریز نقش و زبل بود. برای همین معروف شده بود به جلیل پا کوتاه. برادرش جزء سازمان مجاهدین خلق و خودش مومن و پاک سیرت و عشق موتور بود. به چشم، به هم زدنی، دل و روده موتور را پایین می آورد و دوباره همه را سوار می کرد. خودش هم یک موتور پرشی بزرگ داشت. همان قدر که من کفتر هایم را دوست داشتم و اسیرشان بودم، جلیل هم موتورش را دوست داشت.
آن روز، بعد از سلام و احوالپرسی، قضیه شکار تانک را برایش توضیح دادم. جلیل را راضی کردم بیاید منطقه. بعد ترک موتورش نشستم و با هم سراغ چند نفر از دوستان جلیل و بچه های مولوی رفتیم. جمع شان کردم و گفتم که فردا صبح ساعت ۸ بیایند نخست وزیری. بعد به خانه رفتم تا دیداری تازه کنم. فردا صبح زود به نخست وزیری رفتم. ۵۰ نفر آمده بودند که همه شان موتور پرشی داشتند. مسئول ستاد اعزام به جنگ نخست وزیر، وقتی قواره بچه ها را دید، نخ آمد که «این قواره ها به درد جنگ نمی خورند. این ها کی هستند جمع کرده ای آورده ای؟ مگر جبهه جای کفش قیصری و سوسول بازی است؟» جوش آوردم. خواستم خفت اش کنم؛ اما جلوی خودم را گرفتم. وقت جنگ و جدل آن مدلی نبود. زنگ زدم به استانداری اهواز و قضیه را سیر تا پیاز برای حاج قاسم گفتم. یک ساعت طول کشید تا حاجی زنگ زد و مشکل را در نخست وزیری حل کرد. راه آهن هم قبول کرد موتورها را با همان قطار مسافربری بار بزند و به اهواز بفرستد. غروب آن روز رسیدیم. موتورها را بار تویوتا کردیم و به استانداری بردیم. دکتر چمران تا بچه ها را دید، تک تک شان را بغل کرد و با همه شان مدل مشتی ها، سلام علیک کرد. همان سلام علیک و خوش و بش باعث شد دکتر تو دل بچه ها نفوذ کند و بچه ها برای همیشه حرفش را بخرند. دکتر رو به من گفت:«چه ورق هایی آورده ای، سید! بارک الله، باباجان. » بعد برای موتور سوارها توضیح داد:« ما یکی یک آرپی جی زن می گذاریم ترک شماها. برید تو دل دشمن. تا جایی که امکان دارید، به تانک هاشون نزدیک بشید. یک جای مناسب، موتور رو بخوابونید تا آر پی جی زن، تانک رو شکار کنه و دوباره بپره ترک موتور شما، و خیلی تیز و سریع برگردید عقب. این کار، سرعت عمل و دقت می خواهد.» بعد از آن جلسه توجیهی، موتورسوارها را به قاسم سپردم، چون می خواستم به محور فرسیه بروم. وقتی داشتم از در ساختمان بیرون می آمدم، دکتر صدایم کرد و گفت: – سید جان، دستت دردکنه. اگر خدا کمک کنه، وضع دفاعی ما خیلی بهتر میشه. تو جنگ چریکی، امید ما به مردمه. گفتم:« آقا، شما نیگا به قیافه اینا نکن. هر کدوم، ده تا عراقی رو حریفه. دل پاک دارن و شجاعت، که شما دنبالش هستی.» – می دونید آقا، یک چیزی هست که روم نمیشه به شما بگم. نصف این بچه ها، مال محله های خلاف نشین هستن. لات هستن و گردن کلفت محله شون؛ اما حرف ما رو خریدن! – ما مرد جنگ می خواهیم. فقط همین. از آقا چمران خداحافظی کردم و به محور فرسیه برگشتم. بین نیروهای داوطلب، بیست – سی لبنانی هم بود که هم رزم دکتر در لبنان بودند. همه شان ورزیده و کار بلد جنگ بودند. هم با عراقی ها می جنگیدند و هم به نیروهای مردمی آموزش تاکتیک و شکار تانک با آر پی جی می دادند. آن ها مثل دکتر لباس پلنگی تنشان بود و بعضی هایشان چفیه داشتند. آن موقع هنوز چفیه رایج نشده بود. فقط لبنانی ها و رزمندگان بومی عرب چفیه می بستند. شاید روز سوم جنگ بود که شنیدم لبنانی ها سه تا شهید داده و دو – سه تا تانک زده اند. علی عباس، یکی از آنها بود که بیشتر از همه به چمران نزدیک بود و فارسی خیلی خوب حرف می زد. با ما هم خیلی زود اخت شد. قرار شد علی عباس به موتورسوارها آموزش شکار تانک با موتور بدهد. یک هفته از جنگ گذشته بود. خط، شلوغ پلوغ بود. هنوز نظم برقرار نشده بود. هر کس برای اولین بار اعزام شده بود، یکی – دو روز مقر نگهش می داشتند تا نفس بگیرد و با منطقه آشنا شود. در همان روزها مدارس را در اهواز خالی کردند تا نیروهای داوطلب و مردمی را در آنجا جا بدهند. بعد هم گفتند مسئول محورها عقبه شان را خودشان تعیین کنند؛ یعنی هر مسئول محوری، نیروهایش را به عقبه خودش ببرد. من، بچه هایی را که از محل آمده و آشنایم بودند، به مدرسه مهرآئین می بردم. اگر لباس خاکی و سلاح آماده بود، تجهیزشان می کردم و هر روز، بعد از نماز صبح، آن ها را به خط منتقل می کردم و از آن طرف، کسانی را که مدد می خواستند یا مجروح بودند، با خودم به عقبه می آوردم. آن موقع سلاح و لباس خاکی به اندازه کافی نداشتیم. بیشتر شلوار کردی می دادند که استتار و خاکی رنگ باشد. سلاح بیشتر ژ – سه، ام – یک، کلاش و نارنجک بود. بعضی ها بدون لباس خاکی، فقط سلاح دستشان می گرفتند و می رفتند. خود من بیشتر شلوار کردی خاکی رنگ می پوشیدم و گیوه پام می کردم و محال بود که کلاه آهنی سرم بگذارم. یک روز صبح حاج قاسم صدایم کردم وگفت:« این کاغذ رو دکتر چمران نوشته؛ سریع برو لشکر ۹۲ زرهی، چند تا آر پی جی ۷ قرض بگیر.» به اتفاق یکی از بچه ها سوار سیمرغ شدیم و به مقر ۹۲ ارتش رفتیم. تا ساعت ۱۲ ظهر پشت در اتاق مسئول تسلیحات ایستادیم. از این اتاق به آن اتاق، به این بگو، به آن بگو. هر کس می شنید ما آر پی جی می خواهیم، یک تیکه ای به ما انداخت و می رفت. ادذان ظهر را گفتند. ناهار، سر گنجشگکی بود. دو تا یغلوی هم به من و سرباز همراهم دادند. زیر یک درخت نشستیم و سر گنجشگکی را خوردیم. بعد از ظهر، یک سرباز با یک گونی آر پی جی آمد؛ اما بدون گلوله. گفتم:« پس گلوله اش کو؟ بدون گلوله به درد نمی خورند!» با لهجه اهوازی گفت:« به توچه؟» گفتم:« من این ها رو نمی برم، داداش! کجا ببرم؟ مگه عقلم کمه؟» هی من بگو، هی اهوازیه بگو. دست آخر من از رو رفتم! با اعصاب خط خطی، آر پی جی ها را ریختم تو گونی، گذاشتیم پشت سیمرغ و برگشتیم. غروب رسیدیم استانداری. وقتی قصه را با ناراحتی برای حاج قاسم گفتم، حاجی خندید و گفت:« خیالی نیست؛ گلوله اش رو باید از عراقی ها بگیریم.»
اواسط آبان ماه ، وضع سوسنگرد وخیم شد. این شهر ، توی یک ماه اول جنگ ، دوبار اشغال شده و بچه ها آزادش کرده بودند. یک بار عراق از سه طرف به سوسنگرد حمله کرد. دکتر چمران ، اشغال سوسنگرد را خطر و تهدیدی برای اهواز می دانست. عراق با تانک های تی-۵۲ و خمپاره و توپ ، شهر را زیر آتش گرفت. داشت خاک سوسنگرد را توبره می کرد. من آن جا آن قدر آر پی جی زدم که از گوش هایم خون می آمد.خون ها خشک شده بود روی یقه لباسم و سرم منگ شده بود اما تانک ها مثل علف هرز از هر جا می آمدند بالا. تمامی نداشتند. روز دوم درگیری، حلقه محاصره را تنگ تر کردند. هوا سرد و بارانی، و زمین خیس و گل آلود بود و پاها تو گل فرو می رفت. توی سرما و باران، جنگیدن صد برابر سخت تر است. دکتر بیسیم زد به عقبه و مهمات خواست. گفتند: مهمات هست؛ اما هیچ کس نیست حلقه محاصره را بشکند و این ها را ببرد. دکتر صدایم کرد و گفت:« این کار عباسه. سید، بدو بیسیم بزن، عباس مهمات بیاره.» گفتم:« عباس زاغی؟»
گفت:« آره، اون می تونه مهمات بیاره.» منظور دکتر ، عباس ملا مهدی بود. گفتم:« آقا، دشمن ما رو دور زده. تانک ها دارن از پشت سر می آن!» گفت:« عباس رو صدا کن، سید … وقت نداریم.» عباس را با بیسیم صدا زدیم. خود دکتر هم با عباس حرف زد و توجیه اش کرد که چکار باید بکند. عباس، بچه محلمان بود. چشم های درشت و سبز داشت و بی نهایت بی کله و بی ترمز بود. یک ساعت بعد، تویوتایی گرد و خاک کنان از وسط دود و آتش آمد. همین طور می گازید و بوق می زد. نگاه کردیم، دیدیم عباس است. یک تویوتا مهمات و غذا و آب آورده بود. بچه ها دویدن مهمات را خالی کردند و بیخ دیوار خرابه گذاشتند تا آتش بهشان نخورد. بعد به هر دسته از بچه ها، ۲۵ گلوله آر پی جی و نوار فشنگ دادیم. چند خمپاره ۶۰ هم بود که تقسیم کردیم.دکتر گفت:« بچه ها، هر جور می تونید، ضربه بزنید. فقط جلویشان را بگیرید.»
سحر روز سوم وقتی با دکتر و ناصر فرج الله و سرگرد ایرج رستمی و حاج قاسم داشتیم می رفتیم محور طراح ، اوی راه ، وسط خیابان ، بغل ویرانه ی خانه ای وانت عباس زاغی را دیدیم که گلوله مستقیم خورده و آتش گرفته بود.جنازه عباس داخل وانت بود و از کمر به بالا از هم پاشیده بود و سر و تنش پیدا نبود.نمی توانستیم عباس را عقب ببریم و مجبور شدیم جا بگذاریمش. صبح اما تانک ها روستای دهلاویه و اطراف را زیر آتش گرفتند. این آخرین مقاومت بود. دکتر هم احتمال پاتک داده بود. برای همین، موتورسوارها را آماده کرده بود تا آر پی جی زن ها را ببرند و تانک ها را شکار کنند. دوازده تا موتور سوار دست من بود. ساعت حدود ۹ صبح، عراق یک آتش مفصل ریخت. بعد نفربرها و افراد پیاده که دسته دسته لا به لای تانک ها حرکت می کردند، به طرف شهر سرازیر شدند. موتورسوارها، پشت کانال هایی بودند که عراق قبلا بیرون شهر زده بود. من آن ها را به صورت دشت بان پخش کردم و به بچه ها گفتم که هوایشان را با تیربار داشته باشند. تیربارها آتش ریختند و راکب ها از جا کنده شدند. زیر آتش مسلسل و رگبار رفتند تو دل دشمن. موتورها را خواباندند و آر پی جی زدند. چند دقیقه نگذشت که دشت پر شد از لاشه تانک های عراقی که می سوختند و دودشان به هوا می رفت. بچه ها صلوات فرستادند و کف زدند. موقع برگشتن، یکی از موتور سوارها، گلوله ی مستقیم تانک خورد و تکه تکه شد. آن روز، حدود یک چهارم تانک ها را همین موتورسوارها زدند. موتورسوارها بلد بودند؛ موتور را دست کاری می کردند تا صدایش خفه باشد. زیر و بم موتور را می دانستند. در آن عملیات جلیل نقاد، سردمدار شکارچیان تانک، ترکش خورد. در حال حاضر،جلیل نقاد بدنش از نیمه لمس و فلج است و قدرت حرف زدن ندارد؛ اما جا نزده. در موتور سازی اش کار می کند و چرخ زندگی اش را می چرخاند.
دور بر ظهر ، تانک ها عقب نشستند و در حین عقب نشینی آن ها ، لودرها آمدند و خاکریز ها را سفت کردند.

تصویر جلیل نقاد، سردسته شکارچیان تانک سوار بر موتورش در جبهه خوزستان